ماه من

یاداشت های شبانه

اول این که از همه ی دوستانی که در نبودم پیام گذاشتن خیلی ممنونم و سرم کمی خلوت بشه به همه سر میزنم..( گل )

 

 

///

تازگی ها احساس میکنم کم حرف شدم .. شاید هم بودم .. ولی الان کاملا حس میکنم..

خدایا امروز اشک منو در آوردی.. چقدر ازت دور شدم.. ولی وقتی پیشت میام انتظاراتم ازت میره بالا.. دلم میخواد همه چی خوب باشه .. همه ی اتفاقات رو از چشم تو میبینم.. پس تصمیم گرفتم فکر کنم نیستی.. اینجوری راحت تر بودم چون نه کافر میشدم هم کافر میشدم ولی خودم راحت بودم.. وقتی از کسی انتظار نداشته باشی راحتی.. امروز اینو خوندم.. ولی میدونم هنوز آدم نمیشم... چون میدونم تو ناراحتی هام دوباره سرزنشت میکنم.. بهتره از هم دور باشیم.. ولی این متن رو میذارم تا زمانی که شاید آدم شدم(تا آدمیت چی باشه؟).. شاید آدم شدم و یا نشدم حداقل یه روزی اگه دوباره اینجارو خوندم دوباره دلم رو بلرزونی.. نمیگم دوست دارم چون اگه داشتم این نبودم.. دیگه نمیدونم ازت بخوام خوب بشم یا نه؟ چون احساس میکنم همینجوری فعلا راحتم..خدایا هستی؟ به حرف این همه آدم گوش میدی؟.. میدونم هستی..پس کجایی.. میدنم کجایی.. بذار برم خودم رو پیدا کنم.. برمیگردم.. شاید.. شاید برم و دیگه نخوای بیام.. ولی میدونم وقتی میام کسی رو جز تو ندارم.. میدونم همش رو میدونم.. این بازی رو یاد گرفتم.. ولی خسته  شدم.. از این بازیت از این سرگرمیت.. دیگه نمیخوام اینقدر بازیچه باشم.. اصلا واسه همین مارو خلق کردی دیگه؟ میدونم از میمون نیستم ولی مثل میمون باهامون رفتار نکن.. ما آدمیم به خدا...........

ریحانه

 

 

///

خدایش با او صحبت کرد ....
خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ توسط ♥ ریحانه √ نظرات () |

تو این مدت هی دلم میخواست بیام ولی حرفی نداشتم و تنبلی و حوصله هم نداشتم الان هم کماکان ندارم ولی اومد دیگه! گیر نده حالا! ( شکلک خود درگیری!)

احساس میکنم تغییر کردم ، یعنی بزرگ شدم؟ چند روز پیش ٢٠ ساله شدم...

این همه واسه کنکور عذاب کشیدم! چقدر ناراحتی؟! ولی آخرش هم بد نشد خوبه که قبول شدم.

و الان که فکر میکنم چه بهتر که نرم افزار کامی قبول شدم تا صنایع غذایی (شیمی)، و دوباره که فکرش رو می کنم شیمی رو هم به خاطر معلم دوست داشتم ولی خیلی خیلی خوب نرم افزار قبول شدم..چون کامپیوتر چیزیه که باهاش سروکار دارم و کارم هم بهش وابسته بشه خیلی خیلی بهتره اینجوری من و معشوقم از هم جدا نمیشیم و حالا فهمیدم که شیمی اون چیزی نبوده که میخوام و فقط به خاطر درآمد زایی که داشته و تعریف هایی که شنیده بودم عاشق این درس بودم و این یک عشق دروغی بوده!:دی

عاشق رشته تحصیلیم هستم! عـــــاشقتم! کامی رو از من نگیر! حالا که پشت کامی هستم هم درس میخونم! هم کار! هم تفریح! ولی تو این عید دوباره معتاد شدم و معتاد شدنم خیلی بده! همون بهتر تعطیلی نباشه و همش تو راه یونی باشم (قزوین میرم!:دی)

از اونجایی که عـــــــــاشق عدد ٧ هم هستم این بازگشت رو فرخنده میبینم و بسیار خرسندم!

 

عصر جدیدی از ریحانه تقدیم میکند!..

                                                     به وبلاگ « ماه من » خوش اومدین.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ توسط ♥ ریحانه √ نظرات () |

از آخرین یاداشتم ٧ ماه میگذره .. سلام وبلاگ عزیزم.

//

سال جدید رو هم تبریک میگم امیدوارم سال خوبی برای همه باشه..

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ توسط ♥ ریحانه √ نظرات () |


Design By : Night Skin