ماه من

یاداشت های شبانه

ای بابا نگران

 

 

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است...

طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد، گندم
ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم....

 

 

عجب روزگاری شده ...

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ توسط ♥ ریحانه √ نظرات () |


Design By : Night Skin